۴۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «متن زیبا» ثبت شده است

مصاحبه با خدا

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی در آدم ها شما را بیشتر متعجب می‌کند؟

خدا جواب داد....

اینکه از دوران کودکی خود خسته می‌شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

اینکه سلامتی خود را به خاطر به دست آوردن پول از دست می‌دهند و سپس پول خود را خرج می‌کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

اینکه با نگرانی به آینده فکر می‌کنند و حال خود را فراموش می‌کنند به گونه‌ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می‌کنند.

اینکه به گونه‌ای زندگی می‌کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه‌ای می میرند که گویی هرگز نه زیسته‌اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درس هایی در زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد: اینکه یاد بگیرند نمی‌توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می‌توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.


اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

اینکه رنجش خاطر عزیزان شان تنها چند لحظه زمان می‌برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخم ها التیام یابند.

یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین‌ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی‌دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

اینکه یاد بگیرند دو نفر می‌توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:

از وقتی که به من دادید سپاسگذارم

و افزودم: چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم، همیشه

  • علی
  • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶

عشق

 دیروز یه جوونکی برای دوستاش اختلاط میکرد وسط حرفاش میگفت من خیلی با یه دختر نمی تونم بمونم یه مدت هستم بعدم ول میکنن میرن، منم میگم بسلامت، بعد میگفت من کلا عاشق شدن بلد نیستم .. لمپن صفت بود، اما هر آدمی ولو لمپن، اگه هیچی رو ندونه عشق رو بلده، ولو سَلباً ، یعنی اگه ندونه عشق چیه، حداقل میدونه عشق چی نیست...
«عشق» فقط خواستن کسی که هست نیست، که اگه ول کرد رفت یا نبود، بگی بسلامت، عشق به چیزی تعلق میگیره که بودنش سلامتی میاره و نبودنش درد و غم .. معشوق اونیه که اگه باشه حالت خوبه و اگه نبود حالت بد ، بودنش منشأ اثره و نبودنش هم منشأ اثر، خودش یه خاصیتی داره و خیال و خاطره ش یه خاصیت، اگه باشه حواست باهاشه و اگه نباشه خیالت باهاش، اونیکه هر وقت کنارته حالت خوبه و وقتی نیست به هیچ جات نیست، هر چی هست معشوق نیست ... خلاصه معشوق اونیه که هم بودش و هم نبودش حال آدمو تغییر میده؛
اگه کسی رو دارید که بودنش واستون یه حالیه و نبودنش هم یه حالی، باید بهتون تبریک گفت چون شما عاشقید.

پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب فی قربها السلامه.

  • علی
  • سه شنبه ۱ اسفند ۹۶

گریه

گفت : آدما دو جور گریه دارن ؛ وقتی که خیلی غمگینن و وقتی که خیلی خیلی غمگینن !

گفتم : خب مگه اینا فرقی هم دارن؟

گفت : آره ؛ دومی دیگه اشک نداره

  • علی
  • يكشنبه ۲۹ بهمن ۹۶

از مردم ایران می ترسم !

از مردم ایران می ترسم !

چند سال پیش که استان گیلان و شهررشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی دچار بحران شده بود ، از دوستی شنیدم که نان لواش هر بسته تا بیست هزارتومان فروخته شد .قبل از زلزله کرمانشاه ، قیمت کانکس حدود یک و نیم تا دو میلیون بود و پس از زلزله قیمت کانکس به حدود هفت میلیون رسید.با یک برف که شهر تهران به بحران رسیده ، قیمت کرایه تاکسی از فرودگاه امام تا شهر تهران به یک میلیون رسیده است .

اینکه مسٸولین مدیریت بحران بلد نیستند ، عجیب نیست ، چون مدیریت یک تخصص آموختنی است که این عزیزان نیاموخته اند.

  • علی
  • شنبه ۲۸ بهمن ۹۶

حکایت حال مرد عرب

عربی را پرسیدند که چونی؟

گفت : "نه چنانکه خدای تعالی خواهد و نه چنانکه شیطان خواهد و نه آنگونه که خود خواهم."
گفتند چگونه ؟
گفت : "زیرا خدای تعالی خواهد که من عابدی باشم و چنان نیم و شیطانم کافری خواهد و آن چنان نیم و خود خواهم که شاد و صاحب روزی و توانگر باشم و چنان نیز نیستم ."

عبید زاکانی

  • علی
  • دوشنبه ۲۳ بهمن ۹۶

بدبخت ترین انسان های روی زمین

آدم هایی هستند که وقتی خوشحالی،کنارت نیستند،چون حسودند...
وقتی غمگینی در آغوشت نمیگیرند،چون خوشحالند...
وقتی مشکل داری به ظاهرهمدردند،اما در واقع بی خیال تو هستند...
امـا،وقتی خـودشان مشکل دارند،با تو خیلی مهربانند..
این ها بدبخت ترین انسان های روی زمین هستند!
که هیچ  آرامشى در زندگى ندارند..!!

  • علی
  • يكشنبه ۲۲ بهمن ۹۶

خانه های قدیمی را دوست دارم...

در خانه قدیمی

خانه های قدیمی را دوست دارم چونکه...
چایی همیشه دم بود، روی سماور توی قوری...

در خانه همیشه باز بود، مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواست. 

غذاها ساده و خانگی بود،بویش نیازی به هود نداشت،عطرش تا هفت خانه می رفت.
کسی نان خشکه نداشت، نان برکت سفره بود.

مهمانِ ناخوانده، آب خورشت را زیاد می کرد.
بوی شب بو ها و خاک نم خورده حیاط غوغا میکرد.
خبری از پرده های ضخیم و مجلسی نبود، نور خورشید سهمی از خانه های قدیم بود!
دلخوری ها مشاوره نمی خواست، دوستی ها حساب و کتاب نداشت...
سلام ها اینقدر معنا نداشت!

  • علی
  • پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶

مذمت عیب جویی

از حکیمی پرسیدند:

-چرا هیچ از عیب مردم سخن نمیگویی ؟
حکیم گفت:
+"هنوز از محاسبه عیب های خــودم فارغ نشدم تا به عیب های دیگران بپردازم..."

  • علی
  • پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶

ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم

ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم،نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان و راه رفتنمان و نگاه کردنمان و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...

نادر ابراهیمی

  • علی
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶

حکایت بهلول و بهشت

دختر بهشت

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد. آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

 ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

+"بهلول، چه می سازی؟"

بهلول با لحنی جدی گفت:

-"بهشت می سازم."

 همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

-"آن را می فروشی؟"

  • علی
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶
اجق وجق به معنی عجیب و غریب یا رنگ و وارنگ و بی ترکیب می باشد.
مطالب وبلاگ شامل جوک، شعر کوتاه ،داستان کوتاه، متن های عاشقانه و زیبا است.امیدواریم از بودن در این وبلاگ لذت ببرید.
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کانال ریزمیز telegram
Designed By Erfan template no. 54