۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعرهای کوتاه» ثبت شده است

دل نهادن همیشگی نه رواست

به سرای سپنج مهمان را

دل نهادن همیشگی نه رواست

زیر خاک اندرونت باید خفت

گر چه اکنونت خواب بر دیباست

با کسان بودنت چه سود کند؟

که به گور اندرون شدن تنهاست

یار تو زیر خاک مور و مگس

چشم بگشا، ببین: کنون پیداست

آن که زلفین و گیسویت پیراست

گر چه دینار یا درمش بهاست

چون ترا دید زردگونه شده

سرد گردد دلش، نه نابیناست

✍️رودکی

🌐برگرفته شده از وبگاه گنجور

  • علی
  • جمعه ۱۱ اسفند ۹۶

ای ز دل رفته که دی سوختی از ناز مرا

ای ز دل رفته که دی سوختی از ناز مرا

دارم اندیشه که عاشق نکنی باز مرا

کرده‌ام خوی به هجران چه کنم ناز اگر

عشق طغیان کند و دارد از آن باز مرا

باطل سحر مگر ورد زبانم گردد

که نگهدارد از آن چشم فسون ساز مرا

چشم از آن غمزه اگر دوش نمی‌بستم زود

کار می‌ساخت به یک عشوه ممتاز مرا

چه کمر بسته‌ای ای گل که مگر باز کنی

جیب جان پاره به آن غمزهٔ غماز مرا

چون محالست که ناید ز تو جز بدمهری

مبر از راه به لطف غلط انداز مرا

وصل من با تو همین بس که در آن کو شب تار

کنم افغان و شناسی تو به آواز مرا

لنگر مهرهٔ طاقت مگر ایمن دارد

از سبک دستی آن شعبده پرداز مرا

ای ره محتشم از تو زده لعل تو و گفت

که به یک حرف چنین خام طمع ساز تو را

✍️محتشم

🌐برگرفته شده از وبگاه گنجور

  • علی
  • چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶

سوز و گداز زندگی لذت جستجوی تو

سوز و گداز زندگی لذت جستجوی تو

راه چو مار می گزد گر نروم بسوی تو

سینه گشاده جبرئیل از بر عاشقان گذشت

تا شرری به او فتد ز آتش آرزوی تو

هم بهوای جلوه ئی پاره کنم حجاب را

هم به نگاه نارسا پرده کشم بروی تو

من بتلاش تو روم یا به تلاش خود روم

عقل و دل نظر همه گم شدگان کوی تو

از چمن تو رسته ام قطرهٔ شبنمی ببخش

خاطر غنچه وا شود کم نشود ز جوی تو

✍️اقبال لاهوری

🌐برگرفته شده از وبگاه گنجور

  • علی
  • سه شنبه ۸ اسفند ۹۶

یک دمک، با خودآ، ببین چه کسی

یک دمک، با خودآ، ببین چه کسی

از که دوری و با که هم نفسی

ناز بر بلبلان بستان کن!

تو گلی، گل، نه خاری و نه خسی

تا کی ای عندلیب عالم قدس!

مایل دام و عاشق قفسی؟

تو همایی، همای، چند کنی

گاه، جغدی و گاه، خرمگسی؟

ای صبا! در دیار مهجوران

گر سر کوچهٔ بلا برسی

با بهائی بگو که با سگ نفس

تا به کی بهر هیچ در مرسی

✍️شیخ بهایی

🌐برگرفته شده از وبگاه گنجور

  • علی
  • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

آخرزفقر بر سر دنیا‌ زدیم پا

آخرزفقر بر سر دنیا‌ زدیم پا

خلقی‌ به جاه تکیه زد وما زدیم پا

فرقی نداشت عز‌ت وخو‌اری‌درین بساط

بیدارشد غنا به طمع تا زدیم پا

از اصل‌، دور ماند جهانی به ذوق فرع

ما هم یک آبگینه به خارا زدیم پا

عمری‌ست‌ طعمه‌خوار هجوم ندامتیم

یارب چرا چوموج به دریا زدیم پا

  • علی
  • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

در دلم بنشسته‌ای بیرون میا

در دلم بنشسته‌ای بیرون میا

نی برون آی از دلم در خون میا

چون ز دل بیرون نمی‌آیی دمی

هر زمان در دیده دیگرگون میا

چون کست یک ذره هرگز پی نبرد

تو به یک یک ذره بوقلمون میا

  • علی
  • پنجشنبه ۳ اسفند ۹۶

شعر آواز عاشقانه

قیصر امین پور

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست 
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست 
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند 
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست 
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم 
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست 
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد 
ای وای ، های های عزا در گلو شکست 
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود 
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست 
"بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت 
"آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست 
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند 
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست 
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم 
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست 

قیصر امین پور

برگرفته شده از وبگاه شعر نو

  • علی
  • شنبه ۲۸ بهمن ۹۶

شعر من و تو

شهیار قنبری

رُستنی ها کم نیست، من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده و تا رویِ زمین خم بودیم

گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم

مثلِ هذیانِ دمِ مرگ، از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم

دیدنی ها کم نیست، من و تو کم دیدیم

  • علی
  • جمعه ۲۰ بهمن ۹۶

شعر تصویر

اسب

کران تا کرانش کویری
نه
بل هول زای
گیاهی نه در آن
به هر جای روییده خاری
در آنجاست یک توده پوسیده فرسوده
استخوانی
نشانی ز اسبی ست وامانده و از سواری

برگرفته شده از وبگاه شعرنو

حمید مصدق

 

  • علی
  • پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶

رخ تو دخلی به مه ندارد

دختر زیبا

رخ تو دخلی به مه ندارد

که مه دو زلف سیه ندارد

به هیچ وجهت قمر نخوانم

که هیچ وجه شبه ندارد

بیا و بنشین به کنج چشمم 

که کس در این گوشه ره ندارد

نکو ستاند دل از حریفان

ولی چه حاصل؟نگه ندارد

بیا به ملک دل ار توانی

که ملک دل پادشه ندارد

عداوتی نیست، قضاوتی نیست 

عسس نخواهد،سپه ندارد

یکی بگوید به آن ستمگر : « بهار مسکین گنه ندارد؟»

 

ملک الشعرا بهار

برگرفته شده از وبگاه شعرنو

  • علی
  • چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۶
اجق وجق به معنی عجیب و غریب یا رنگ و وارنگ و بی ترکیب می باشد.
مطالب وبلاگ شامل جوک، شعر کوتاه ،داستان کوتاه، متن های عاشقانه و زیبا است.امیدواریم از بودن در این وبلاگ لذت ببرید.
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کانال ریزمیز telegram
Designed By Erfan template no. 54