۳۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستانک» ثبت شده است

کابوس

وقتی پرویز کوچولو نصف شب از خواب بیدار شد اتاق در ظلمت و سکوت فرو رفته بود و جز همهمه‮ی دریا که در دور دست بر می‌خاست واز پنجره به درون اتاق نفوذ می‌کرد صدای دیگری به گوش نمی‌رسید. در اولین لحظه حس کرد توی رختخواب خودش نیست. با دقت و کنجکاوی اطراف را نگریست و آن‌وقت یاد حرف پدرش افتاد که تمام طول راه مرتب می‌گفت:
- "خدا کند به موقع برسیم کنار دریا تابستان‌ها خیلی شلوغه، ممکنه اتاق گیرمون نیاد."

  • علی
  • شنبه ۷ بهمن ۹۶

داستان کوتاه آهنگری که روحش را به وقف خدا کرد

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند سال‌ها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت :

"واقعا که عجبا.درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگیی‌ات بهتر نشده."

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد...

  • علی
  • جمعه ۶ بهمن ۹۶

داستان کوتاه انسان بزرگ

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید

که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.

  • علی
  • پنجشنبه ۵ بهمن ۹۶

ناخدا عبدل

با قامتی استخوانی و بلند، سیه‌چرده و لاغر بود. اولین‌بار در یکی از گردش‌گاه‌های همیشگی‌ام در ساحل جزیره او را دیدم. بر لبه تیز «مرانه»1 پشت قلعه، با قلاب ماهی «مقوا»یی بزرگی گرفته بود که مایه تعجب بود. بلندی ماهی بیش از یک متر و حتا از قد پسرش احسان که دانش‌آموز من در کلاس اول راهنمائی بود بیشتر بود. عصر بود و ساعتی مانده بود که آفتاب پشت آب‌های کبود و طلائی مغرب پنهان شود.
احسان با کمک پسرک دیگری می‌خواست ماهی را که زورش نمی‌رسید به خانه ببرد. از او خواستم ماهی رابه موازات بدنش به دست گیرد و با دوربینی که همیشه همراه داشتم عکسی از او و سپس از پدرش گرفتم. تاکنون ندیده بودم کسی با قلاب ماهی به این بزرگی گرفته باشد. در کنار او نشستم و از اسم و کار او پرسیدم. می‌گفت نامش ناخدا عبدل است. سال‌های زیادی ناخدای دوبه و یدک‌کش شرکتِ گِلِ سرخ معدن هرمز بوده و حالا سه سال است که بازنشسته شده. این حرف‌ها را به زور از دهان او بیرون کشیدم. تمایلی به گفتگو نداشت و تنها زمانی که فهمید من معلم پسرش هستم زبان به صحبت گشود. مردی سودائی و گوشه‌گیر به نظر می‌رسید. از او خواستم درباره ماهی گرفتنش بگوید. قلاب خود را که می‌خواست طعمه بزند نشانم داد. تاکنون قلاب به این بزرگی ندیده بودم. به لنگر کوچکی شباهت داشت. می‌گفت برادرش از دبی برای او فرستاده. سرتاسر قلاب را با حدود هفت هشت ماهی کوچک ساردین پوشاند. به‌جای نخ نایلونی از طناب محکم و ابریشمی استفاده می‌کرد. در انتهای قلاب «بولت»2 یعنی سربی سنگین وزن تقریبا دویست و پنجاه گرم بسته بود. می‌گفت ماهی کوچک سرم را نمی‌گیرد. آن‌طور صید را کار بچه‌ها می‌دانست.

  • علی
  • چهارشنبه ۴ بهمن ۹۶

داستان کوتاه ساندویچ

در، نیمه‌باز شد. مشتری‌ها برگشتند و مرد بلند قد و چهار‌شانه‌ای را دیدند که صورت درشتی داشت، عینک تیره‌ای به چشم زده بود و موهای جوگندمی‌اش را با سلیقه زیاد شانه کرده بود، و همان‌طور که لای در ایستاده بود، پیشخوان و مرد ساندویج فروش را نگاه می‌کرد. انگار سراغ تلفنی آمده بود یا می‌خواست نشانی جایی را بپرسد. بعد برگشت و آنهایی را که داشتند تند تند ساندویج می‌خوردند، زیرچشمی نگاه کرد و مردد بود. نه می‌خواست حرف بزند، و نه می‌خواست برگردد و نه می‌خواست وارد شود. آخر سر در را هل داد و وارد شد. لباس سرمه‌ای فوق‌العاده شیک و کفش‌های ظریفی پوشیده بود. دستمال سفیدی لای انگشتانش گرفته بود و می‌پیچید. انگار از کثیفی مغازه دل‌آشوبه گرفته بود.

  • علی
  • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶

داستان کوتاه مورچه و حضرت سلیمان (ع)

روزی حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود حمل می کرد، سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.

در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب بیرون آرود و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد، و قورباغه به درون آب رفت، سلیمان مدتی به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.

ناگاه دید ان قورباغه سرش را از آب بیرون اورد و دهانش را گشود آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه گندم را همراه خود نداشت.سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و داستان او را پرسید.

مورچه گفت:" ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی توخالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند.خداوند آن را در آنجا آفرید،او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد.من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان قورباغه که در انتظار من است وارد می شوم.او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون از آب می آوردو دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج می شوم."

سلیمان به مورچه گفت:" وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او شنیده ای؟"

مورچه گفت آری او می گوید:" ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی، رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن."

  • علی
  • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶

داستان کوتاه معجون آرامش

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.گفتند: آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آیدگفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،دوم آنچه مقدر است بودنی است،سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.

  • علی
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶

داستان کوتاه بیماری پادشاه

پادشاهی بیمار شد.
گفت: نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می‌دهم که بتواند معالجه‌ام کند. 
تمام  آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تاببیند چطور می‌شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ  یک ندانستند. 
تنهایکی از مردان دانا گفت: که فکر می‌کند می‌تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید و پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می‌شود. 
شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن‌ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن‌که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می‌زد، یا اگرسالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد می‌شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید. 
«شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟» 
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد پول بدهند. پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد داخل کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت. 

اثر لئو تولستوی

برگرفته شده از وبلاگ داستان کوتاه

  • علی
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶

داستانی متفاوت از چوپان دروغگویی دیگر

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...

یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است...

  • علی
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶

کرامت جز خلقت خلق نیست...

آورده اند که : در مجلس شیخ حسن خرقانی سخن از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت

شیخ بگفتا : کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست

چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند ،
یکی خدمت مادر می کرد و دیگری به عبادت خدا مشغول بود ، یک شب برادر عابد در سجده به خواب رفت ، آوازی شنید که برادر تو را آمرزیدند و تو را هم به او بخشیدند!

گفت : من سالها عبادت خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول بوده ، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند!

ندا آمد که :
آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است
و آنچه برادرت می کند ، مادر بدان محتاج .

  • علی
  • جمعه ۲۹ دی ۹۶
اجق وجق به معنی عجیب و غریب یا رنگ و وارنگ و بی ترکیب می باشد.
مطالب وبلاگ شامل جوک، شعر کوتاه ،داستان کوتاه، متن های عاشقانه و زیبا است.امیدواریم از بودن در این وبلاگ لذت ببرید.
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کانال ریزمیز telegram
Designed By Erfan template no. 54