۳۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه» ثبت شده است

همسر زیبا

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد . اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.

طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.

عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند : فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات زیباتر بود؟

دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید اما همسر کنونی‌ام این طور نیست، به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.

وقتی این حرف را می‌زند دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم.

زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند

سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت زیرا “حس زیبا دیدن” همان عشق است.

🌐برگرفته شده از وبگاه نمکستان

  • علی
  • چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶

افسانه فداکاری زنان

بر بالای تپه‌ای در شهر وینسبرگ آلمان ، قلعه ای قدیمی‌ و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است.افسانه حاکی از آن است که در قرن 15 ، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می‌کند.

اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان ، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می‌برند.فرمانده دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.پس از کمی‌ مذاکره ، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف ، موافقت می‌کند که هر یک از زنان در بند ، گران بها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی‌ که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می‌شدند بسیار تماشایی بود...

🌐برگرفته شده از وبگاه نمکستان

  • علی
  • سه شنبه ۸ اسفند ۹۶

حاجی مراد

حاجی‌مراد، به چابکی، از سکوی دکّان پایین جَست. کمرچینِ[1] قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقره‌اش را سفت کرد، دستی به ریش حنابسته‌ی خود کشید؛ حسن، شاگردش را صدا زد، با هم دکّان را تخته کردند؛ بعد از جیبِ فراخ خود، چهار قران درآورد، داد به حسن، که اظهار تشکّر کرد، و با گام‌های بلند، سوت‌زنان، مابین مردمی که در آمد و شد بودند، ناپدید گردید.
حاجی، عبای زردی که زیر بغلش زده بود، انداخت روی دوشش. به اطراف نگاه کرد و سلانه‌سلانه[2] به راه افتاد. هر قدمی که برمی‌داشت، کفش‌های نوِ او غِزغز صدا می‌کرد. در میان راه، بیش‌ترِ دکّان‌دارها به او سلام و تعارف می‌کردند و می‌گفتند: "حاجی! سلام. حاجی! احوالت چه طور است؟! حاجی! خدمت نمی‌رسیم ... ."

  • علی
  • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶

سگ ولگرد

چند دکان کوچک نانوائی، قصابی، عطاری، دو قهوه‌خانه و یک سلمانی که همهٔ آنها برای سد جوع و رفع احتیاجات خیلی ابتدائی زندگی بود تشکیلِ میدانِ ورامین را میداد. میدان و آدمهایش زیر خورشید قهار، نیم‌سوخته، نیم‌بریان شده، آرزوی اولین نسیم غروب و سایهٔ شب را میکردند. آدمها، دکانها، درختها و جانوران، از کار و جنبش افتاده بودند. هوای گرمی روی سر آنها سنگینی میکرد و گرد و غبار نرمی جلو آسمان لاجوردی موج میزد، که بواسطهٔ آمد و شد اتومبیل‌ها پیوسته به غلظت آن میافزود.

یکطرف میدان درخت چنار کهنی بود که میان تنه‌اش پوک و ریخته بود، ولی با سماجت هرچه تمامتر شاخه‌های کج و کولهٔ نقرسی خود را گسترده بود و زیر سایهٔ برگهای خاک‌آلودش یک سکوی پهن بزرگ زده بودند، که دو پسربچه در آنجا به آواز رسا، شیربرنج و تخمه کدو میفروختند. آب گل‌آلود غلیظی از میان جوی جلو قهوه‌خانه، بزحمت خودش را میکشاند و رد میشد...

  • علی
  • دوشنبه ۳۰ بهمن ۹۶

داستان کوتاه ظرفیت انسانها

در روزگاران قدیم مردی از دست روزگار سخت می نالید، پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.

استاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟

آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت : خیلی شور و غیر قابل تحمل است.

استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار آب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟

مرد گفت : خوب است و می توان تحمل کرد.

استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است. شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود.سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند.

پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.

  • علی
  • شنبه ۲۸ بهمن ۹۶

جای دنج تمیز و پر نور

دیروقت‌ بود و همه‌ کافه‌ را ترک‌ کرده‌ بودند، جز پیرمرد که‌ در سایه‌ای‌ که‌برگ‌های‌ درخت‌ در زیرِ نورِ چراغ‌ برق‌ ساخته‌ بودند نشسته‌ بود. در طول‌ روزخیابان‌ خاک‌آلود بود ولی‌ در شب‌ شبنم‌ گرد و غبار را فرو می‌نشاند و پیرمرددوست‌ داشت‌ تا دیروقت‌ بنشیند، چون‌ گوشش‌ سنگین‌ بود و حالا در شب‌ که‌همه‌جا آرام‌ بود تفاوت‌ را حس‌ می‌کرد. دو پیش‌خدمت‌ِ کافه‌ می‌دانستند که‌ اوکمی‌ مست‌ است‌ و با این‌که‌ مشتری‌ خوبی‌ بود می‌دانستند که‌ اگر زیاد بنوشدپولی‌ نمی‌پردازد و می‌رود و برای‌ همین‌ مراقبش‌ بودند و نگاهش‌ می‌کردند.یکی‌ از پیش‌خدمت‌ها گفت‌: هفته‌ی‌ پیش‌ می‌خواسته‌ خودش‌ را بُکشد.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ ناامید شده‌ بوده‌.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ برای‌ هیچی‌.
ـ تو از کجا می‌دانی‌ برای‌ هیچی‌ بوده‌؟
ـ خیلی‌ پول‌ دارد.
آن‌ها پشت‌ یک‌ میز، کنارِ دیوارِ دم‌ِ درِ کافه‌، نشسته‌ بودند و به‌ مهتابی‌ نگاه‌می‌کردند که‌ میزهایش‌ خالی‌ بود، به‌جز جایی‌ که‌ پیرمرد زیر سایه‌ی‌ برگ‌های‌درختی‌ که‌ به‌آرامی‌ در باد تکان‌ می‌خورد نشسته‌ بود. دختر و سربازی‌ ازخیابان‌ گذشتند. نورِ چراغ‌ِ برق‌ خیابان‌ روی‌ شماره‌ی‌ فلزی‌ یقه‌ی‌ سرباز درخشید.دختر کلاهی‌ به‌ سر نداشت‌ و در کنار او تند می‌رفت‌.

  • علی
  • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶

داستان کوتاه قیمت تجربه

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت.او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه باز نشسته شد.

دو سال بعد از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند،آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند،بنابراین نومیدانه به او متوسل شده بودندکه در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است.

مهندس این ا مر را به رغبت می پذیرد،او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازدو در پایان کار با یک تکه گچ علامت ضربدرروی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشدو با سربلندی می گوید : "اشکال اینجاست".

آن قطعه تعویض می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد،مهندس دستمزد خود را ۵۰/۰۰۰ دلار معرفی می کند.حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:

بابت یک قطعه گچ ۱ دلار، و بابت دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم ۴۹/۹۹۹ دلار...

برگرفته شده از وبگاه نمکستان

  • علی
  • دوشنبه ۲۳ بهمن ۹۶

داستان کوتاه پند سقراط

روزی سقراط حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست، علت ناراحتیش را پرسید ، پاسخ داد :" در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم، سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."

سقراط گفت :"چرا رنجیدی؟"

مرد با تعجب گفت :" خب معلوم است چنین رفتاری ناراحت کننده است."

  • علی
  • جمعه ۲۰ بهمن ۹۶

داستان کوتاه کدام مستحق تریم؟

شب سردی بود.پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن،شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه.رفت نزدیک تر،چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود.با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه،می تونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش

هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن.برق خوشحالی توی چشماش دوید،دیگه سردش نبود

  • علی
  • پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶

داستان کوتاه اشتباه

دکتر "فینیس ولچ" دانشمند مشهور گفت: بله، البته من میتوانم ارواح مردگان را احضار کنم.اسکات رابرتسون، استاد جوان زبان و ادبیات انگلیسی، با لبخند پرسید: واقعا دکتر ولچ؟
دانشمند خودش را به طرف استاد جوان کشید و گفت: میخواهم بگویم که... و در حالی که با نگاه چپ و راست را می‌پایید تا مبادا کسی گوش ایستاده باشد، زیر لب ادامه داد:... نه فقط ارواح، بلکه خود جسم‌ها را هم می‌توانم حاضر کنم!

استاد زبان ناباورانه گفت: من فکر نمی‌کردم چنین چیزی امکان پذیر باشد.
- چرا نباشد؟ این فقط یک جریان ساده انتقال مادی است.

  • علی
  • چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۶
اجق وجق به معنی عجیب و غریب یا رنگ و وارنگ و بی ترکیب می باشد.
مطالب وبلاگ شامل جوک، شعر کوتاه ،داستان کوتاه، متن های عاشقانه و زیبا است.امیدواریم از بودن در این وبلاگ لذت ببرید.
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کانال ریزمیز telegram
Designed By Erfan template no. 54