۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خدا» ثبت شده است

هیچ جایی،جای نژادپرستی نیست

بنر مسجد

«ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیره‌ها و قبیله‌ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛ (اینها ملاک امتیاز نیست) گرامی‌ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست؛ خداوند دانا و آگاه است!»

📚(سوره مبارکه الحجرات آیه ۱۳)

خانم شهیندخت مولاوردی این مطلب امروز در حساب توئیترشون نشر دادن.

پ.ن: هیچ جایی هیچ مکانی محل نژادپرستی نباید باشه و طبق گفته قرآن ملاک برتری افراد فقط و فقط تقواست، نه رنگ پوست و نژاد و لهجه و قد و هیکل و هزار تا چیز ظاهری دیگه...

  • علی
  • سه شنبه ۸ اسفند ۹۶

مصاحبه با خدا

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی در آدم ها شما را بیشتر متعجب می‌کند؟

خدا جواب داد....

اینکه از دوران کودکی خود خسته می‌شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

اینکه سلامتی خود را به خاطر به دست آوردن پول از دست می‌دهند و سپس پول خود را خرج می‌کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

اینکه با نگرانی به آینده فکر می‌کنند و حال خود را فراموش می‌کنند به گونه‌ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می‌کنند.

اینکه به گونه‌ای زندگی می‌کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه‌ای می میرند که گویی هرگز نه زیسته‌اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درس هایی در زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد: اینکه یاد بگیرند نمی‌توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می‌توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.


اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

اینکه رنجش خاطر عزیزان شان تنها چند لحظه زمان می‌برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخم ها التیام یابند.

یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین‌ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی‌دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

اینکه یاد بگیرند دو نفر می‌توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:

از وقتی که به من دادید سپاسگذارم

و افزودم: چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم، همیشه

  • علی
  • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶

افسانه مستی خیام

افسانه‌هایی چند پیرامون خیام وجود دارد. یکی از این افسانه‌ها از این قرار است که خیام می‌خواست باده بنوشد ولی بادی وزید و کوزه می اش را شکست. پس خیام چنین سرود:

ابریق می مرا شکستی، ربی
بر من در عیش را ببستی، ربی
من مِی خورم و تو می‌کنی بدمستی
خاکم به دهن مگر که مستی، ربی


پس چون این شعر کفرآمیز را گفت خدا روی وی را سیاه کرد. پس خیام پشیمان شد و برای پوزش از خدا این بیت را سرود:

  • علی
  • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶

حکایت بهلول و وجه معاش

هارون الرشید به بهلول گفت: می خواهی که وجه معاش تو را متکفل شوم و مایحتاج تو را از خزانه مقرر سازم تا از فکر آن آسوده شوی؟
بهلول گفت: اگر سه عیب در این کار نبود، راضی می شدم؛
اول آنکه تو نمی دانی به چه محتاجم، تا آن را از برای من مهیا سازی.
دوم اینکه نمی دانی چه وقت احتیاج دارم تا در آن وقت، وجه را بپردازی.
سوم آنکه نمی دانی چقدر احتیاج دارم تا همان مقدار بدهی.
ولی خداوند تبارک و تعالی که متکفل است این هر سه را می داند آنچه را محتاجم ،وقتی که لازم است و به قدری که احتیاج دارم می رساند.
ولی با این تفاوت که تو در مقابل پرداخت این وجه، با کوچکترین خطایی ممکن است مرا مورد خشم و غضب خود قرار دهی .

  • علی
  • يكشنبه ۱۵ بهمن ۹۶

جویای فرزانگی

مردی جویای فرزانگی تصمیم گرفت به کوه ها برود زیرا به او گفته بودند که هر دو سال یک بار خداوند آنجا ظاهر می شود.
طی اولین سال در آنجا از هر آنچه که زمین به او داد تغذیه کرد. عاقبت دیگر چیزی برای خوردن پیدا نکرد و مجبور شد به شهر باز گردد.او گله کنان گفت: "خدا عادل نیست! نمی دانست که یکسال تمام منتظر شنیدن صدای او بودم؟ من از شدت گرسنگی مجبور شدم به شهر بازگردم."
در همان لحظه فرشته ای ظاهر شد: "خداوند خیلی دوست داشت که با تو صحبت کند. یکسال تمام روزی تو را داد و امیدوار بود که بعد از تمام شدن آن خودت دست به کار مهیا ساختن رزق خود شوی. اما چه چیزی کاشتی؟ اگر یک انسان نتواند در جایی که زندگی می کند میوه ای پرورش دهد هنوز آماده ی گفت و گو با خداوند نیست."

پائولو کوئلیو

  • علی
  • جمعه ۱۳ بهمن ۹۶

سخن گاندی

من در تلاشِ آن هستم که از راهِ خدمت به خلق و به بشریّت خدا را ببینم، زیرا می‌دانم که خدا نه در آسمان‌هاست و نه در اعماقِ زمین بلکه در وجود هر انسانی است.

ماهاتما گاندی

  • علی
  • يكشنبه ۸ بهمن ۹۶

داستان کوتاه مورچه و حضرت سلیمان (ع)

روزی حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود حمل می کرد، سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.

در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب بیرون آرود و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد، و قورباغه به درون آب رفت، سلیمان مدتی به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.

ناگاه دید ان قورباغه سرش را از آب بیرون اورد و دهانش را گشود آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه گندم را همراه خود نداشت.سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و داستان او را پرسید.

مورچه گفت:" ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی توخالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند.خداوند آن را در آنجا آفرید،او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد.من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان قورباغه که در انتظار من است وارد می شوم.او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون از آب می آوردو دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج می شوم."

سلیمان به مورچه گفت:" وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او شنیده ای؟"

مورچه گفت آری او می گوید:" ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی، رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن."

  • علی
  • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶

آیا کلبه شماهم در حال سوختن است؟

آیا کلبه شماهم در حال سوختن است؟
تنها بازمانده یک کشتی شکسته، توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد. با بیقراری به درگاه خداوند دعا ‌کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم ‌دوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نیامد.
سرانجام ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک بسازد تا از خود و وسائل اندکش بهتر محافظت نماید. روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد:
خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟

  • علی
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶

کرامت جز خلقت خلق نیست...

آورده اند که : در مجلس شیخ حسن خرقانی سخن از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت

شیخ بگفتا : کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست

چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند ،
یکی خدمت مادر می کرد و دیگری به عبادت خدا مشغول بود ، یک شب برادر عابد در سجده به خواب رفت ، آوازی شنید که برادر تو را آمرزیدند و تو را هم به او بخشیدند!

گفت : من سالها عبادت خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول بوده ، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند!

ندا آمد که :
آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است
و آنچه برادرت می کند ، مادر بدان محتاج .

  • علی
  • جمعه ۲۹ دی ۹۶
اجق وجق به معنی عجیب و غریب یا رنگ و وارنگ و بی ترکیب می باشد.
مطالب وبلاگ شامل جوک، شعر کوتاه ،داستان کوتاه، متن های عاشقانه و زیبا است.امیدواریم از بودن در این وبلاگ لذت ببرید.
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کانال ریزمیز telegram
Designed By Erfan template no. 54