چهار انگشتش زیر چانه ام قرار می گیرد و با شصت این حصار را محکم تر می کند. چانه ی من که امکان فرار ندارد. این محکم کاری برای چیست؟
لب هایش محکم به هم می خورد اما نجوایش پر از آرامش است:
_تو جفت پا پریدی وسط تمام تنهایی هام
آرام پلک می زنم:
-آدما می تونن اشتباه کنن. منم اشتباه کردم. جبران کردنش خیلی هزینه بر نیست. فقط کافیه همون جفت پاها رو از وسط تنهایی هات بکشم عقب.
-اومدنت دست خودت بود.
-رفتنمم دست خودمه. ثابت کردنش اصلا کار سختی نیست.
باید همین الان به او ثابت کنم که رفتنم دست خودم است و بس.یک پایم را به عقب بر می دارم و همزمان قلبم یک سقوط عجیب را تجربه می کند. یک دست او با قدرت دور کمرم پیچیده شده. مردمک هایم می لرزانند و چشمان او قدرت نمایی می کنند.
چانه ام را بیشتر بالا می کشد و صورت خودش را بیشتر پایین می آورد:
-مهم اینه نگه داشتنت کار کیه.
سعی می کنم نقطه ی اتصال دستش با بدنم را نادیده بگیرم. سعی می کنم گریز های نگاهش به سمت لب هایم را سو تفاهم تصور کنم. سعی می کنم تا تپش های قلبش را در حالی که سینه به سینه ام چسبانده یک برداشت اشتباه بدانم بلکه بتوانم بگویم:
-یه جوری می رم که رد پامم وسط زندگیت نمونه.
یک ابرویش بالا می پرد. لعنتی می داند کی باید چکار کند. سرش را خم می کند و لب هایش را به گوشم می چسباند:
_یه جوری نگهت می دارم که جات همین جا بمونه و اون قلب خوشگل ترسیده ات زیر سینه ی من همینقدر محکم بکوبه.


عادله حسینی