شیوانا اغلب در مسیر خود به دهکده مجاور، از مقابل مزرعه ای عبور می کرد و گاهی می دید که مرد مزرعه دار زن جوان خود را از کلبه بیرون کرده و بر سرش فریاد می زند و می گوید که امروز تا غروب تو را به خانه ام راه نمی دهم تا ادب شوی.زن هم همیشه بیرون کلبه گریه می کرد و با خواهش و التماس از مرد مزرعه دار اجازه ورود به کلبه اش را تقاضا می کرد.

گاهی زن شیوانا را در حال عبور می دید و به سمتش می دوید و از او می خواست وساطت کند تا شوهرش او را ببخشد و شیوانا هم همیشه لبخندی می زد و می گفت: " تا کی قرار است با قوانین او بازی کنی؟"

زن هم هاج و واج به شیوانا نگاه می کرد و هیچ نمی گفت.

یک روز که شیوانا همراه جمعی دوباره در حال عبور از کنار مزرعه بود زن را دید که از کلبه بیرون انداخته می شود.زن نگاهی به شیوانا کرد و اینبار دیگر التماس نکرد. او کنار جاده آمد و لباسش را مرتب کرد و سپس در کنار رهگذران پای پیاده بدون کفش به سمت دهکده مجاور که محل زندگی پدرومادرش بود به راه افتاد.

بعد از مدتی مرد مزرعه دار سوار بر گاری خودش را به زن رساند و با داد و فریاد گفت:" بیا سوار شو و به خانه ات برگرد. "

اما زن مغرور و مطمئن اعتنایی نکرد و به راهش ادامه می داد.
مرد مزرعه دار به شیوانا متوسل شد و گفت:" شما به او چیزی بگویید تا برگردد؟"

شیوانا لبخندی زد و گفت:" به نظر می رسد که او تصمیم خودش را گرفته است و می خواهد دیگر بازی تو را ادامه ندهد.تمام قدرت تو در این بازی به این بود که او در گرفتن تصمیم تعلل می کرد.اما او اکنون تصمیمش را گرفته است و قصد دارد بازی جدید خودش را دنبال کند.بنابراین از من کاری ساخته نیست.خودت در این بازی جدید برای خودت نقشی پیدا کن!" 

و مرد مزرعه دار هاج و واج شروع به التماس از زنی کرد که دیگر نمی خواست مطابق قوانین او بازی کند.

📚شیوانامه