دکتر "فینیس ولچ" دانشمند مشهور گفت: بله، البته من میتوانم ارواح مردگان را احضار کنم.اسکات رابرتسون، استاد جوان زبان و ادبیات انگلیسی، با لبخند پرسید: واقعا دکتر ولچ؟
دانشمند خودش را به طرف استاد جوان کشید و گفت: میخواهم بگویم که... و در حالی که با نگاه چپ و راست را می‌پایید تا مبادا کسی گوش ایستاده باشد، زیر لب ادامه داد:... نه فقط ارواح، بلکه خود جسم‌ها را هم می‌توانم حاضر کنم!

استاد زبان ناباورانه گفت: من فکر نمی‌کردم چنین چیزی امکان پذیر باشد.
- چرا نباشد؟ این فقط یک جریان ساده انتقال مادی است.
استاد زبان با هیجان گفت: یعنی مسافرتی در زمان. و با تردید افزود: ولی این کار کمی... غیر عادی به نظر می‌رسد.
- البته نه برای کسی که می‌داند چگونه این کار را انجام دهد.
- بسیار خب، ممکن است بفرمایید چگونه باید این کار را انجام داد، دکتر ولچ؟
دانشمند گفت: نمی‌توانم آن را برایت بازگو کنم. همین قدر میتوانم بگویم که من چند تایی از بزرگمردانِ سرشناسِ قدیمی را به زمان حاضر آورده ام. کسانی مانند ارشمیدس، گالیله، نیوتون. بیچاره ها!
استاد زبان مشتاقانه پرسید: آیا از اینجا خوششان آمد؟ فکر می‌کنم که باید خیلی شیفته دانش امروزین ما شده باشند.
دانشمند گفت: البته شدند. خیلی شیفته شدند، اما شیفتگی شان خیلی طول نکشید.
- چرا مگر چه اشکالی داشت؟
- راستش هیچ کدامشان نتوانستند خودشان را با روش زندگی امروز ما هماهنگ کنند و به طرز وحشتناکی تنها و وحشت زده بودند، من مجبور شدم آن‌ها را به تاریخ بر گردانم.
- افسوس، خیلی حیف شد.
دانشمند گفت: همینطور است. آن‌ها مغز‌های بزرگی بودند. اما مغز‌های خشک و انعطاف ناپذیر. ذهنشان جامع و جهانگیر نبود. برای همین به سراغ شکسپیر رفتم.
رابرتسون فریاد زد: کی؟ چی؟ولچ گفت: داد نزن پسرم، کار پسندیده ای نیست!
- گفتید شکسپیر را به این زمان آوردید؟ خودِ خود شکسپیر را؟
- بله جانم، برای هماهنگی بزرگان تاریخ گذشته با زندگی عادی امروز، کسی مورد نیاز بود که ذهنیتش جهان شمول و زمان شمول باشد. کسی که آنقدر مردم را درک کند که قرن‌ها پس از دوران خودش هم بتواند در میان آن‌ها زندگی کند. حتی به عنوان یادگار، امضایی هم از او گرفتم.
معلم ادبیات با اشتیاق از او پرسید: الان پیشتان هست؟ می‌توانم آنرا ببینم؟
دانشمند گفت: البته، همین جاست.
و پس از آنکه جیب‌های جلیقه اش را یکی پس از دیگری جستجو کرد، سرانجام گفت: خودش است، اینجاست.
تکه مقوای کوچکی را که در اصل آگهی و نشانی یک جراح بود، به دست استاد جوان داد که در پشت سفید آن، نام و نام خانوادگی شکسپیر، با دست خطی در هم و پریشان نوشته شده بود.
روبرتسون گفت: چه قیافه ای داشت؟
- سر طاسی داشت و ریش زشتی صورتش را پوشانده بود. در کل قیافه اش به عکس‌هایی که از او دیدیم نمی‌خورد. البته من همه تلاشم را برای خوشایندش انجام دادم. به او گفتم که ما ارزش والایی برای نمایشنامه هایش قائلیم و هنوز هم آن‌ها را به صحنه می‌بریم. در واقع که ما آثار او را برجسته ترین نمونه ‌های ادبیات انگلیسی، و حتی شاید دیگر زبان‌های دنیا می‌دانیم.
استاد ادبیات زبان انگلیسی با اشتیاق گفت: خب! خب! دیگر چه؟
- گفتم که ادیبان، کتاب‌های بسیاری در شرح و تفسیر آثار او نوشته اند. طبیعی بود که می‌خواست آن کتاب‌ها را ببیند و برای همین چند تایی را برایش از کتابخانه به امانت گرفتم.
استاد ادبیات انگلیسی با اشتیاق فراوان تر گفت: بعد؟ بعد چه شد؟
- خب خیلی شیفته شده بود. البته در برخورد با اصطلاح ‌ها و رویداد‌های سال 1600 میلادی به بعد با دشواری ‌هایی روبرو می‌شد. من، در هر مورد، یک جوری کمکش میکردم. طفلک! به نظرم هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کرد که کارهایش این قدر مورد توجه قرار بگیرد. مرتب می‌گفت: رحمت ایزدی بر ما باد، خداوند ما را بیامرزد!
در اینجا دانشمند کمی صبر کرد، سپس به آرامی افزود: بعد به او گفتم که ما حتی در دانشگاه هایمان دوره ‌هایی را برای آموزش آثار شکسپیر اختصاص داده ایم.
استاد ادبیات انگلیسی ذوق زده گفت: بله! بله! خود من هم استاد درسی مانند همین که میگویید، هستم.
ولچ گفت: می‌دانم جانم. اتفاقا من او را در یکی از کلاس‌های شبانه شما که واحدی به نام "آشنایی با شکسپیر و آثار او" را در آن درس می‌دهید، نام نویسی کردم. آخر هرگز کسی را مانند ویلیام بیچاره، تشنه آنکه بداند مردم درباره شکسپیر چه می‌گویند، ندیده بودم. کلاس را با جدیت پیگیری می‌¬کرد و درس و مشق ‌های آن را بی کم و کاست انجام می‌داد.
رابرتسون با دهانی باز و حیرت زده نالید: یعنی می‌خواهید بگویید ویلیام شکسپیر یکی از شاگردان من بود؟
نمی توانست این موضوع را باور کند. اصلا همچون چیزی به نظرش نشدنی می‌آمد. یعنی ممکن بود؟ داشت کم کم یکی از شاگردانش را به یاد می‌آورد که سر طاسی داشت و جور عجیبی حرف می‌زد.
دکتر ولچ گفت: البته او را به نام واقعی خودش نام نویسی نکردم، اما چه فرقی می‌کند؟ اصلا مهم نیست که اسم مستعارش را چه گذاشته بودم. مهم اینست که نفس این کار اشتباه بود، یک اشتباه بزرگ، همین! آه...، وقتی فکرش را می‌کنم...، بیچاره ویلیام!
رابرتسون پرسید: چرا اشتباه بود؟ مگر چه اتفاقی افتاد؟
ولچ، در حالی که سرش را با تاسف تکان می‌داد، به دور دست خیره شد و گفت: می‌خواستی چه بشود؟ ناچار شدم بفرستمش برود به زمان خودش! آخر آن رسوایی خفت بار بیش از حد تحمل او بود.
استاد ادبیات انگلیسی بیش از گذشته که کم کم ابروهایش در هم گره خورده بود، با صدای گرفته و پر از پرسشی، آهسته پرسید: موضوع رسوایی دیگر چیست، دکتر؟
دکتر ولچ سرش را رو به استاد جوان زبان و ادبیات انگلیسی برگرداند و راست در چشمهایش نگاه کرد و گفت: کدام رسوایی؟ چطور نمی‌دانی دوست جوان من! آخر تو در آزمون آخر کار او را رفوزه کردی!!!

اثر ایزاک آسیموف

مترجم سیامک جولایی

برگرفته شده از وبلاگ داستان کوتاه