۱۰۴ مطلب با موضوع «شعر و متن های ادبی» ثبت شده است

داستانی متفاوت از چوپان دروغگویی دیگر

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...

یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است...

  • علی
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶

عاشقانه

چه سخت است!
برای آدمی
که دلش میخواهد
به اندازه تمام خداحافظی‌های
دنیا برود... و
جایی برای رفتن نداشته باشد...

امیر وجود

  • علی
  • جمعه ۲۹ دی ۹۶

کرامت جز خلقت خلق نیست...

آورده اند که : در مجلس شیخ حسن خرقانی سخن از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت

شیخ بگفتا : کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست

چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند ،
یکی خدمت مادر می کرد و دیگری به عبادت خدا مشغول بود ، یک شب برادر عابد در سجده به خواب رفت ، آوازی شنید که برادر تو را آمرزیدند و تو را هم به او بخشیدند!

گفت : من سالها عبادت خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول بوده ، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند!

ندا آمد که :
آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است
و آنچه برادرت می کند ، مادر بدان محتاج .

  • علی
  • جمعه ۲۹ دی ۹۶

داستان کوتاه باغبان نادرشاه

نادر شاه در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت :
پادشاه فرق من با وزیرت چیست ؟؟!!
من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او در ناز و نعمت زندگی میکند و از روزگارش لذت میبرد !!!

  • علی
  • جمعه ۲۹ دی ۹۶

من...

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت آتش زدم، کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یادم رفت.

برگرفته از وب گاه عاشقانه ها

  • علی
  • پنجشنبه ۲۸ دی ۹۶

دلنوشته

نمیدونم الان کجایی

تنهایی یا با کسی هستی

نمیدونم شادی یا غمگین

فقط میدونم زخمی که به دلم زدی بعد اینهمه مدت هنوز تازس

فقط میدونم باورم نداشتی و باورت داشتم

فقط میدونم بهت اعتماد داشتم و بهم شک داشتی 

تقصیر از تو نبود...

تقصیر از من ساده دل بود که وقتی بار اول رفتی 

دوباره تو دلم راهت دادم...

تقصیر من بود همه چی...

  • علی
  • پنجشنبه ۲۸ دی ۹۶

شعر باران که شدی...

باران که شدى

مپرس این خانه ى کیست

سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست

  باران که شدى پیاله ها را نشمار...

جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست

  باران, توکه از پیش خدا مى آیی

توضیح بده عاقل و دیوانه یکیست!

  بر درگه او چونکه بیفتند به خاک

شیر و شتر و رستم و موریانه یکیست 

با سوره ى دل اگر خدارا خواندى

حمد و فلق و نعره ى مستانه یکیست

  این بى خردان خویش خدا مى دانند

اینجا سند و قصه و افسانه یکیست

  از قدرت حق هرچه گرفتند به کار

در خلقت تو,و بال پروانه یکیست

  گر درک کنى خودت خدا میبینى

درکش نکنى , کعبه و بتخانه یکیست

 

  مهدى مختارزاده 

برگرفته از وبگاه شعر نو

  • علی
  • چهارشنبه ۲۷ دی ۹۶

داستان کوتاه بی عرضه آنتوان چخوف

چند روز پیش، خانم یولیا واسیلی یونا، معلم سر خانه‌ی بچه‌ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم: 
ــ بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم … لابد به پول هم احتیاج دارید اما مشاءالله آن‌قدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان نمی‌آورید … خوب … قرارمان با شما ماهی 30 روبل … 
ــ نخیر 40 روبل …! 
ــ نه، قرارمان 30 روبل بود … من یادداشت کرده‌ام … به مربی‌های بچه‌ها همیشه 30 روبل می‌دادم … خوب … دو ماه کار کرده‌اید … 
ــ دو ماه و پنج روز … 
ــ درست دو ماه … من یادداشت کرده‌ام … بنابراین جمع طلب شما می‌شود 60 روبل … کسر می‌شود 9 روز بابت تعطیلات یک‌شنبه … شما که روز‌های یک‌شنبه با کولیا کار نمی‌کردید … جز استراحت و گردش که کاری نداشتید … و سه روز تعطیلات عید … 

  • علی
  • چهارشنبه ۲۷ دی ۹۶

شعر یاد

هرگز فراموشم نخواهد گشت ،

هرگز آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود

من بودم و توران و هستی

لذتی داشت وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود

ماه از خلال

ابرهای پاره پاره

  • علی
  • چهارشنبه ۲۷ دی ۹۶

داستان کوتاه در پست خانه

همسر جوان و خوشگل «سلادکوپرتسوف»، رئیس پست‌خانه‌ی شهرمان را چند روز قبل، به خاک سپردیم. بعد از پایان مراسم خاک‌سپاری آن زیبارو، به پیروی از آداب و سنن پدران و نیاکانمان، در مجلس یادبودی که به همین مناسبت در ساختمان پست‌خانه برپا شده بود شرکت کردیم. هنگامی که بلینی (نوعی نان گرد و نازک که خمیر آن از آرد و شیر و شکر و تخم مرغ تهیه می‌شود) آوردند، پیرمردِ زن مرده، به تلخی زار زد و گفت:
ــ به این بلینی‌ها که نگاه می‌کنم ، یاد زنم می‌افتم … طفلکی مانند همین بلینی‌ها ، نرم و گلگون و خوشگل بود … عین بلینی!
تنی چند سر تکان دادند و اظهار نظر کردند که:
ــ از حق نمی‌شود گذشت، خانم‌تان واقعاً خوشگل بود … زنی درجه یک!

  • علی
  • چهارشنبه ۲۷ دی ۹۶
اجق وجق به معنی عجیب و غریب یا رنگ و وارنگ و بی ترکیب می باشد.
مطالب وبلاگ شامل جوک، شعر کوتاه ،داستان کوتاه، متن های عاشقانه و زیبا است.امیدواریم از بودن در این وبلاگ لذت ببرید.
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کانال ریزمیز telegram
Designed By Erfan template no. 54