۹۷ مطلب با موضوع «شعر و متن های ادبی» ثبت شده است

داستان کوتاه بی عرضه آنتوان چخوف

چند روز پیش، خانم یولیا واسیلی یونا، معلم سر خانه‌ی بچه‌ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم: 
ــ بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم … لابد به پول هم احتیاج دارید اما مشاءالله آن‌قدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان نمی‌آورید … خوب … قرارمان با شما ماهی 30 روبل … 
ــ نخیر 40 روبل …! 
ــ نه، قرارمان 30 روبل بود … من یادداشت کرده‌ام … به مربی‌های بچه‌ها همیشه 30 روبل می‌دادم … خوب … دو ماه کار کرده‌اید … 
ــ دو ماه و پنج روز … 
ــ درست دو ماه … من یادداشت کرده‌ام … بنابراین جمع طلب شما می‌شود 60 روبل … کسر می‌شود 9 روز بابت تعطیلات یک‌شنبه … شما که روز‌های یک‌شنبه با کولیا کار نمی‌کردید … جز استراحت و گردش که کاری نداشتید … و سه روز تعطیلات عید … 

  • علی
  • چهارشنبه ۲۷ دی ۹۶

شعر یاد

هرگز فراموشم نخواهد گشت ،

هرگز آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود

من بودم و توران و هستی

لذتی داشت وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود

ماه از خلال

ابرهای پاره پاره

  • علی
  • چهارشنبه ۲۷ دی ۹۶

داستان کوتاه در پست خانه

همسر جوان و خوشگل «سلادکوپرتسوف»، رئیس پست‌خانه‌ی شهرمان را چند روز قبل، به خاک سپردیم. بعد از پایان مراسم خاک‌سپاری آن زیبارو، به پیروی از آداب و سنن پدران و نیاکانمان، در مجلس یادبودی که به همین مناسبت در ساختمان پست‌خانه برپا شده بود شرکت کردیم. هنگامی که بلینی (نوعی نان گرد و نازک که خمیر آن از آرد و شیر و شکر و تخم مرغ تهیه می‌شود) آوردند، پیرمردِ زن مرده، به تلخی زار زد و گفت:
ــ به این بلینی‌ها که نگاه می‌کنم ، یاد زنم می‌افتم … طفلکی مانند همین بلینی‌ها ، نرم و گلگون و خوشگل بود … عین بلینی!
تنی چند سر تکان دادند و اظهار نظر کردند که:
ــ از حق نمی‌شود گذشت، خانم‌تان واقعاً خوشگل بود … زنی درجه یک!

  • علی
  • چهارشنبه ۲۷ دی ۹۶

کمی مرابفهم

روزها می آید و می رود
و من هنوز گرفتارم
گرفتار آن مژه
وقتی که وقت نیست
ولی من هنوز گرفتارم
و هر روز تجدید قسم
چندین بار ، چندین روزلازمست
تا بتوانی مرا درک کنی...
چقدر تکرار
چقدر ...
مرا بفهم قناری
فقط کمی مرابفهم...

 

راضیه پهلوانی

 

منبع: وبگاه شعر نو

  • علی
  • چهارشنبه ۲۷ دی ۹۶

شعر روشنی من گل آب از سهراب سپهری

ابری نیستبادی نیستمی نشینم لب حوضگردش ماهی ها روشنی من گل آبپاکی خوشه زیستمادرمریحان می چیند

  • علی
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

نیایش زیبای دکتر علی شریعتی

پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم .  دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم . بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم . مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

  • علی
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

داستان کوتاه ارمغان مغان

جیمز و دلا زوج جوان و فقیری هستند. هر کدام از آن‌ها چیزی دارد که به آن افتخار می‌کند: دلا موی بلند و بسیار زیبایی دارد؛ و جیمز، ساعتی طلا که از پدربزرگ، و سپس پدر او، به وی به ارث رسیده‌است. در یکی از اعیاد کریسمس، دلا که تنها ۱ دلار و ۸۷ سنت دارد، به سلمانی نزدیک خانهٔ خود می‌رود و موی خویش را به قیمت ۲۰ دلار می‌فروشد. کمی بعد، زنجیری پلاتینیومی برای ساعت جیمز به قیمت ۲۱ دلار می‌خرد. او به خانه می‌دود و شام را آماده می‌کند؛ در حالی که ۸۱ سنت بیشتر ندارد. سپس جیمی به خانه میاید؛ او از دیدن دلا به ان شکل شگفت زده می‌شود و دلا برای وی توضیح می‌دهد که برای خریدن هدیهٔ او موی خود را فروخته‌است. سپس، جیمی هدیه خود را به او نشان می‌دهد: دو گیره مو، برای موهای بسیار بلند دلا، او به هر حال نمی‌توانست هدیه ای بهتر از این تهیه کند؛ مگر اینکه از کوتاه بودن موهای دلا خبر داشت. دلا ابتدا ناراحت می‌شود ولی سپس می‌گوید: «جیمز، موهای من به زودی بلند خواهند شد؛ بگذار هدیهٔ تو زا نشانت بدهم» و زنجیر طلا را نشان می‌دهد. جیمز لحظه‌ای به ان می‌نگرد، پسپ به روی مبل می‌نشیند، لبخندی به پهنای صورت می‌زند و می‌گوید:«او، دلای عزیزم! من ساعت طلایم را فروختم تا این گیره‌های گران‌قیمت را برای موهای تو بخرم!»

  • علی
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

داستان کوتاه ثروتمند واقعی...

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.

  • علی
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

شعر عاشقانه

چنان دل بسته ام کردیکه با چشم خودم دیدمخودم میرفتم اماسایه ام با من نمی آمد!بنیامین دیلم

  • علی
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

رباعی زیبا ابوسعید ابوالخیر

جان چیست غم و درد و بلا را هدفیدل چیست درون سینه سوزی و تفیالقصه پی شکست ما بسته صفیمرگ از طرفی و زندگی از طرفی

  • علی
  • دوشنبه ۲۵ دی ۹۶
اجق وجق به معنی عجیب و غریب یا رنگ و وارنگ و بی ترکیب می باشد.
مطالب وبلاگ شامل جوک، شعر کوتاه ،داستان کوتاه، متن های عاشقانه و زیبا است.امیدواریم از بودن در این وبلاگ لذت ببرید.
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کانال ریزمیز telegram
Designed By Erfan template no. 54