۱۰۴ مطلب با موضوع «شعر و متن های ادبی» ثبت شده است

رهائیت باید، رها کن جهان را

رهائیت باید، رها کن جهان را 

نگهدار ز آلودگی پاک جان را

بسر برشو این گنبد آبگون را

بهم بشکن این طبل خالی میان را

گذشتنگه است این سرای سپنجی

برو باز جو دولت جاودان را

زهر باد، چون گرد منما بلندی

که پست است همت، بلند آسمان را

  • علی
  • چهارشنبه ۴ بهمن ۹۶

ناخدا عبدل

با قامتی استخوانی و بلند، سیه‌چرده و لاغر بود. اولین‌بار در یکی از گردش‌گاه‌های همیشگی‌ام در ساحل جزیره او را دیدم. بر لبه تیز «مرانه»1 پشت قلعه، با قلاب ماهی «مقوا»یی بزرگی گرفته بود که مایه تعجب بود. بلندی ماهی بیش از یک متر و حتا از قد پسرش احسان که دانش‌آموز من در کلاس اول راهنمائی بود بیشتر بود. عصر بود و ساعتی مانده بود که آفتاب پشت آب‌های کبود و طلائی مغرب پنهان شود.
احسان با کمک پسرک دیگری می‌خواست ماهی را که زورش نمی‌رسید به خانه ببرد. از او خواستم ماهی رابه موازات بدنش به دست گیرد و با دوربینی که همیشه همراه داشتم عکسی از او و سپس از پدرش گرفتم. تاکنون ندیده بودم کسی با قلاب ماهی به این بزرگی گرفته باشد. در کنار او نشستم و از اسم و کار او پرسیدم. می‌گفت نامش ناخدا عبدل است. سال‌های زیادی ناخدای دوبه و یدک‌کش شرکتِ گِلِ سرخ معدن هرمز بوده و حالا سه سال است که بازنشسته شده. این حرف‌ها را به زور از دهان او بیرون کشیدم. تمایلی به گفتگو نداشت و تنها زمانی که فهمید من معلم پسرش هستم زبان به صحبت گشود. مردی سودائی و گوشه‌گیر به نظر می‌رسید. از او خواستم درباره ماهی گرفتنش بگوید. قلاب خود را که می‌خواست طعمه بزند نشانم داد. تاکنون قلاب به این بزرگی ندیده بودم. به لنگر کوچکی شباهت داشت. می‌گفت برادرش از دبی برای او فرستاده. سرتاسر قلاب را با حدود هفت هشت ماهی کوچک ساردین پوشاند. به‌جای نخ نایلونی از طناب محکم و ابریشمی استفاده می‌کرد. در انتهای قلاب «بولت»2 یعنی سربی سنگین وزن تقریبا دویست و پنجاه گرم بسته بود. می‌گفت ماهی کوچک سرم را نمی‌گیرد. آن‌طور صید را کار بچه‌ها می‌دانست.

  • علی
  • چهارشنبه ۴ بهمن ۹۶

حکایت سه خسیس و مرد فقیر

روزی سه خسیس با هم خربزه می خوردند و فقیری در طرف دیگر آنها را نظاره می نمود،

برای آنکه هیچ کدام دلشان نمیامد از سهم خود به آن فقیر بدهند،

یکی گفت: روایت است از چیز هایی که بخشش آن کراهت دارد یکی انار است و دیگری خربزه.

دومی گفت: همچنین روایت است که خربزه را باید آنقدر خورد که خورنده را جواب کند.

سومی گفت: و نیز روایت است که هر کس سر از روی خربزه بلند نکند به وزن همان خربزه به گوشتش اضافه می شود.
وقتی خربزه تمام شد، باز نتوانستند از پوستش دل کنده برای فقیر بگذارند. باز ذکر روایت شروع شد.

یکی گفت: دندان زدن پوست خربزه دندان را سفید و اشتها را زیاد می کند،

دومی گفت: پوست خربزه چشم را درشت و رنگ پوست را شفاف می کند.
سومی گفت: دندان زدن پوستِ خربزه تکبر را کم و آدمی را به خدا نزدیک می نماید. و آنقدر دندان زدند و لیف کشیدند تا پوست خربزه را به نازکی کاغذی رسانیدند .

فقیر که همچنان آنان را می نگریست گفت: من رفتم، که اگر دقیقه ای دیگر در اینجا بمانم و به شما ها بنگرم می ترسم با روایات شما، پوست خربزه مقامش به جایی برسد که لازم باشد مردم آن را بجای ورق قرآن در بغل بگذارند و تخمه اش را تسبیح کرده با آن ذکر " یا قدوس" بگویند.

عبید زاکانی

  • علی
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶

داستان کوتاه ساندویچ

در، نیمه‌باز شد. مشتری‌ها برگشتند و مرد بلند قد و چهار‌شانه‌ای را دیدند که صورت درشتی داشت، عینک تیره‌ای به چشم زده بود و موهای جوگندمی‌اش را با سلیقه زیاد شانه کرده بود، و همان‌طور که لای در ایستاده بود، پیشخوان و مرد ساندویج فروش را نگاه می‌کرد. انگار سراغ تلفنی آمده بود یا می‌خواست نشانی جایی را بپرسد. بعد برگشت و آنهایی را که داشتند تند تند ساندویج می‌خوردند، زیرچشمی نگاه کرد و مردد بود. نه می‌خواست حرف بزند، و نه می‌خواست برگردد و نه می‌خواست وارد شود. آخر سر در را هل داد و وارد شد. لباس سرمه‌ای فوق‌العاده شیک و کفش‌های ظریفی پوشیده بود. دستمال سفیدی لای انگشتانش گرفته بود و می‌پیچید. انگار از کثیفی مغازه دل‌آشوبه گرفته بود.

  • علی
  • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶

تنها تو می مانی

دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد
مجنون‌تر از لیلی، شیرین‌تر از فرهاد

ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره‌ی دودی، از دودمان باد 

آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی بدست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد، بوی تو می‌آید
تنها تو می‌مانی، ما می‌رویم از یاد

قیصر امین پور

برگفته شده از وبگاه عاشقانه

  • علی
  • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶

داستان کوتاه مورچه و حضرت سلیمان (ع)

روزی حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود حمل می کرد، سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.

در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب بیرون آرود و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد، و قورباغه به درون آب رفت، سلیمان مدتی به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.

ناگاه دید ان قورباغه سرش را از آب بیرون اورد و دهانش را گشود آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه گندم را همراه خود نداشت.سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و داستان او را پرسید.

مورچه گفت:" ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی توخالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند.خداوند آن را در آنجا آفرید،او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد.من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان قورباغه که در انتظار من است وارد می شوم.او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون از آب می آوردو دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج می شوم."

سلیمان به مورچه گفت:" وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او شنیده ای؟"

مورچه گفت آری او می گوید:" ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی، رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن."

  • علی
  • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶

غربت آن است که با جمعی و جانانت نیست

"غربت آن است که با جمعی و جانانت نیست"


از تو هم با خبر آن سرو خرامانت نیست

خنده بر لب زده ام یک دل پر خون دارم

چه کنم با غم و تشویش که مهمانت نیست

هر که با خود بزند حرف،نه،دیوانه که نیست

با خودت حرف بزن تا مه تابانت نیست

محرمِ راز کسی نیست در این دور و زمان

سایه ای بر سر این بی سر و سامانت نیست

غربت آن است که باشد همه با او و تو نه

دل جامانده ببین باز نگهبانت نیست

سرگشته

سهراب عرب زاده

برگرفته شده از وبگاه شعرنو

  • علی
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶

داستان کوتاه معجون آرامش

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.گفتند: آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آیدگفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،دوم آنچه مقدر است بودنی است،سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.

  • علی
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶

شعر شبانه

شب، تار
شب، بیدار
شب، سرشار است.
زیباتر شبی برای مردن.
آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.

شب، سراسر شب، یک سر
ازحماسه دریای بهانه
جو
بیخواب مانده است.
دریای خالی
دریای بی نوا ...

جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد
و مرغی که از کرانه ماسه پوشیده پر کشیده بود
غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست.
تالاب تاریک
سبک از خواب بر آمد
و با لالای بی سکون دریای بیهوده
باز
به خوابی بی رؤیا فرو شد...

جنگل با ناله و حماسه بیگانه است
و زخم تر را
با لعاب سبز خزه
فرو می پوشد.
حماسه دریا
از وحشت سکون و سکوت است.

شب تار است
شب بیمار ست
از غریو دریای وحشت زده بیدار است
شب از سایه ها و غریو دریا سر شار است،
زیبا تر شبی برای دوست داشتن.
با چشمان تو
مرا
به الماس ستاره های نیازی نیست،
با آسمان
بگو

احمد شاملو

برگرفته شده از وبگاه شعرنو

  • علی
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶

داستان کوتاه بیماری پادشاه

پادشاهی بیمار شد.
گفت: نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می‌دهم که بتواند معالجه‌ام کند. 
تمام  آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تاببیند چطور می‌شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ  یک ندانستند. 
تنهایکی از مردان دانا گفت: که فکر می‌کند می‌تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید و پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می‌شود. 
شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن‌ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن‌که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می‌زد، یا اگرسالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد می‌شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید. 
«شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟» 
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد پول بدهند. پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد داخل کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت. 

اثر لئو تولستوی

برگرفته شده از وبلاگ داستان کوتاه

  • علی
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶
اجق وجق به معنی عجیب و غریب یا رنگ و وارنگ و بی ترکیب می باشد.
مطالب وبلاگ شامل جوک، شعر کوتاه ،داستان کوتاه، متن های عاشقانه و زیبا است.امیدواریم از بودن در این وبلاگ لذت ببرید.
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کانال ریزمیز telegram
Designed By Erfan template no. 54