۹۷ مطلب با موضوع «شعر و متن های ادبی» ثبت شده است

رخ تو دخلی به مه ندارد

دختر زیبا

رخ تو دخلی به مه ندارد

که مه دو زلف سیه ندارد

به هیچ وجهت قمر نخوانم

که هیچ وجه شبه ندارد

بیا و بنشین به کنج چشمم 

که کس در این گوشه ره ندارد

نکو ستاند دل از حریفان

ولی چه حاصل؟نگه ندارد

بیا به ملک دل ار توانی

که ملک دل پادشه ندارد

عداوتی نیست، قضاوتی نیست 

عسس نخواهد،سپه ندارد

یکی بگوید به آن ستمگر : « بهار مسکین گنه ندارد؟»

 

ملک الشعرا بهار

برگرفته شده از وبگاه شعرنو

  • علی
  • چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۶

شعر ای نزدیک

سهراب سپهری

در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است
درخشش میوه درخشان تر
وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش رابه پایم ریخت
و من شاخه نزدیک
از آب گذشتم از سایه به در رفتم
رفتم غرورم ر بر ستیغ عقاب شکستم
و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام
خم شو شاخه نزدیک

سهراب سپهری

برگرفته شده از وبگاه شعرنو

  • علی
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶

شعر اسیر

فروغ

تو را می خواهم و دانم که هرگز
 به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم

  • علی
  • دوشنبه ۱۶ بهمن ۹۶

قضاوت

شازده کوچولو

تمام سوء تفاهمات ناشی از زبان است، تو می‌بایست درباره افراد از روی اعمالشان قضاوت کنی، نه از روی گفته‌هایشان، همیشه محاکمه خود، از محاکمه دیگران سخت‌تر است.
تو اگر توانستی درباره خودت خوب قضاوت کنی، قاضی واقعی هستی.

شازده کوچولو
اثر آنتوان دو سنت اگزوپری

  • علی
  • دوشنبه ۱۶ بهمن ۹۶

شعر زیبای سیب و جوابیه فروغ فرخزاد

سیب

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق

و اما جوابیه فروغ فرخزاد

  • علی
  • يكشنبه ۱۵ بهمن ۹۶

شعر بسیار زیبای "گلهٔ یار دل‌آزار" وحشی بافقی

درخت با شکوفه

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود

  • علی
  • جمعه ۱۳ بهمن ۹۶

حکایت بهلول و آب انگور

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!

مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!

برگرفته شده از وبگاه بیتوته

  • علی
  • جمعه ۱۳ بهمن ۹۶

داستان کوتاه سکوت یا پرحرفی؟

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود، زیر گنبد کبود دو تا دوست به اسم کریوگر و اسمیرنف برای خودشان زندگی می‌کردند. کریوگر استعداد‌های فکری زیادی داشت اما اسمیرنف بیش از آن که باهوش باشد، محجوب و سر به زیر و ضعیف‌النفس بود ــ اولی حراف و خوش بیان،‌ دومی،‌ آرام و کم سخن. 
روزی آن دو را سفری با قطار پیش آمد که طی آن سعی داشتند زنی جوان را به دام افکنند. کریوگر که کنار زن نشسته بود،‌ مدام زبانبازی می‌کرد و یکبند قربان صدقه‌ی او می‌رفت اما اسمیرنف که مهرً سکوت بر لب زده بود،‌ مدام پلک می‌زد و از سر حرص و حسرت، لب‌های خود را می‌لیسید. کریوگر در ایستگاهی به اتفاق زن جوان، پیاده شد و تا مدتی دراز به واگن باز نگشت. وقتی هم که مراجعت کرد، چشمکی به اسمیرنف زد و با زبانش صدایی در آورد که شبیه به بشکن بود. اسمیرنف، با حقد و حسد پرسید: 

  • علی
  • جمعه ۱۳ بهمن ۹۶

تنهایی باغ

من به تنهایی باغدرخت پاییز
بعد یک خواب زمستانی می‌اندیشم
و به گل‌های فروخفته به دامان سکوت
من به یک کوچۀ گیج
گیج از عطر اقاقی‌ها می‌اندیشم

و به یک زمزمه‌ی عابر مست
که ز تنهایی خود ناشاد است!

من به دلتنگی شب‌های ملول
و تهی ماندن خود از شادی
بازمی‌اندیشم، بازمی‌اندیشم!

ذهنم از خاطره‌ها سرشار است
و فرود آمدن معجزه در هستی من
مثل خوشبختی من
دورترین حادثه است!

من به خوشبختی ماهی‌ها می‌اندیشم
که در آن وسعت آبی با هم
باز هم همراهند

من به یک خانه می‌اندیشم، یک خانۀ دور
که در آن فانوسی می‌سوزد
و در آن جای تو مانده‌است تهی

و به گل‌های فراموشی آن گلدان می‌اندیشم
که ز بی‌آبی پژمرده شدند!

من به تنهایی خویش
و به تنهایی باغ
و به یک معجزه می‌اندیشم…!

برگرفته شده از وبگاه عاشقانه ها

  • علی
  • پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ
کرده ای عهد که بازآیی و ما را بکشی
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمی آیی و من بی تو به جان
جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
گرچه مستوجب سد گونه جفایی، بازآ

برگرفته شده از وبگاه نوسخن
  • علی
  • چهارشنبه ۱۱ بهمن ۹۶
اجق وجق به معنی عجیب و غریب یا رنگ و وارنگ و بی ترکیب می باشد.
مطالب وبلاگ شامل جوک، شعر کوتاه ،داستان کوتاه، متن های عاشقانه و زیبا است.امیدواریم از بودن در این وبلاگ لذت ببرید.
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کانال ریزمیز telegram
Designed By Erfan template no. 54