انفاق

شخصی از پروردگار درخواست نمود به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه و نا امید و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند، عذاب آنها وحشتناک بود. آنگاه خداوند به او گفت اینک بهشت را به تو نشان میدهم، او به اتاق دیگری که درست مانند اتاق اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم و همان قاشق های دسته بلند. ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت: نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه شرایط با اتاق بغلی یکسان است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند. هر کسی با قاشقش غذا دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد کسی هست غذا در دهانش بگذارد.

  • علی
  • يكشنبه ۶ اسفند ۹۶

شکر نعمت

"نعمت‌هایی که خدا به تو بخشیده نیکودارو نعمت‌هایی که دراختیار داری تباه مکن وچنان باش که خدا آثار نعمت‌های خودرادرتو آشکارا بنگرد."

🗣️امام علی (ع)

📚نهج البلاغه ،نامه ۶۹

  • علی
  • يكشنبه ۶ اسفند ۹۶

مرد مزرعه دار و شیوانا

شیوانا اغلب در مسیر خود به دهکده مجاور، از مقابل مزرعه ای عبور می کرد و گاهی می دید که مرد مزرعه دار زن جوان خود را از کلبه بیرون کرده و بر سرش فریاد می زند و می گوید که امروز تا غروب تو را به خانه ام راه نمی دهم تا ادب شوی.زن هم همیشه بیرون کلبه گریه می کرد و با خواهش و التماس از مرد مزرعه دار اجازه ورود به کلبه اش را تقاضا می کرد.

گاهی زن شیوانا را در حال عبور می دید و به سمتش می دوید و از او می خواست وساطت کند تا شوهرش او را ببخشد و شیوانا هم همیشه لبخندی می زد و می گفت: " تا کی قرار است با قوانین او بازی کنی؟"

زن هم هاج و واج به شیوانا نگاه می کرد و هیچ نمی گفت.

یک روز که شیوانا همراه جمعی دوباره در حال عبور از کنار مزرعه بود زن را دید که از کلبه بیرون انداخته می شود.زن نگاهی به شیوانا کرد و اینبار دیگر التماس نکرد. او کنار جاده آمد و لباسش را مرتب کرد و سپس در کنار رهگذران پای پیاده بدون کفش به سمت دهکده مجاور که محل زندگی پدرومادرش بود به راه افتاد.

بعد از مدتی مرد مزرعه دار سوار بر گاری خودش را به زن رساند و با داد و فریاد گفت:" بیا سوار شو و به خانه ات برگرد. "

اما زن مغرور و مطمئن اعتنایی نکرد و به راهش ادامه می داد.
مرد مزرعه دار به شیوانا متوسل شد و گفت:" شما به او چیزی بگویید تا برگردد؟"

شیوانا لبخندی زد و گفت:" به نظر می رسد که او تصمیم خودش را گرفته است و می خواهد دیگر بازی تو را ادامه ندهد.تمام قدرت تو در این بازی به این بود که او در گرفتن تصمیم تعلل می کرد.اما او اکنون تصمیمش را گرفته است و قصد دارد بازی جدید خودش را دنبال کند.بنابراین از من کاری ساخته نیست.خودت در این بازی جدید برای خودت نقشی پیدا کن!" 

و مرد مزرعه دار هاج و واج شروع به التماس از زنی کرد که دیگر نمی خواست مطابق قوانین او بازی کند.

📚شیوانامه

  • علی
  • يكشنبه ۶ اسفند ۹۶

اگر آدمِ ساختن بودیم ...

آدمها فکــر می کنند اگر یک بار دیگر متولد شوند جورِ دیگری زندگی می کنند 

شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود، فکر می کنند می توانند همه چیز را از نو بسازند
محکم و بی نقص !

امـــــا حقیقت ندارد...
اگر ما جسارتِ طور دیگری زندگی کردن را داشتیم
اگر قدرتِ تغییر کردن را داشتیم
اگر آدمِ ساختن بودیم
از همین جای زندگیمان به بعد را مى ساختیم!

🗣️آنتوان دوسنت اگزوپری

  • علی
  • يكشنبه ۶ اسفند ۹۶

در دلم بنشسته‌ای بیرون میا

در دلم بنشسته‌ای بیرون میا

نی برون آی از دلم در خون میا

چون ز دل بیرون نمی‌آیی دمی

هر زمان در دیده دیگرگون میا

چون کست یک ذره هرگز پی نبرد

تو به یک یک ذره بوقلمون میا

  • علی
  • پنجشنبه ۳ اسفند ۹۶

آقای احمدی نژاد!اکنون وقت طلبکاری شما نیست؛ بدهی هایتان را به این مردم پس دهید!

تابناک در سرمقاله خود در واکنش به نامه محمود احمدی نژاد به رهبری می نویسد:

در نامه احمدی نژاد،مانند عموم سخنان وی، دو نکته حق دیده می شود که در ادامه نتیجه گیری ناحق از آن شده است؛نکته اول تفکیک اصل نظام از ساختارها و نهادهای موجود در آن است؛اینکه اعتراضات و نارضایتی مردم نه از نظام اسلامی که از نهادها و ساختارهایی است که به تدریج ناکارآمدی های آنها موجب،نارضایتی مردم در بخش هایی شده است(از جمله دولت هشت ساله محمود احمدی نژاد).

نکته دوم درخواست اصلاح از سوی رهبری انقلاب است؛ اینکه این رهبری است که در شرایط کنونی می تواند سردمدار اصلاحات در نهادها و ساختارهای اداره کشور شود،نیز نکته مهمی است،چرا که در شرایط تکثر قدرت در کشور، نهادهای مختلف تن به اصلاح نمی دهند و هر اصلاحی را کاستن از قدرت خود و به هم خوردن تعادل قدرت در کشور ارزیابی می کنند و عموما به سمت اصلاح نمی روند؛چرا که پیش شرط اولیه هر اصلاحی،پذیرش ضعف و نقصان است که بعید است مدیران نهادهای اصلی کشور،ضعف و نقصان را به راحتی بپذیرند.

  • علی
  • پنجشنبه ۳ اسفند ۹۶

اشتباه ازاونجا شروع میشه...

اشتباه ازاونجا شروع میشه که به زور می چسبیم به آدم هایی که از آنِ ما نیستند و از آنِ شان نیستیم

روزی از همین روزهاست که آدمِ اصل کاری مان را از دست می دهیم...
همان کسی را که فکرهای مان به هم نزدیک بود و خواسته های مان به هم شبیه
بیش تر وقت ها هم هر دو همزمان به یک چیز فکر می کردیم و اگر یکی از ما حرفی می زد، آن یکی می گفت:_ دقیقا من هم همین را می خواستم بگویم!
و ما اغلب از این آدم های اصل کاری عبور می کنیم، درست مثل خیلی چیزهای اصلِ کاری دیگر...
این اتفاق یعنی نقطه ی پایانِ تشکیل یک رابطه ی درست....یعنی همان نقطه ی گم کردنِ آدمِ اصلِ کاری زندگی...

  • علی
  • پنجشنبه ۳ اسفند ۹۶

سیاستِ چرچیل

روزی عده ای به اصرار از چرچیل خواستند که سیاست را تعریف کند.

چرچیل به ناچار دایره ای کشید و خروسی در آن انداخت. سپس گفت: خروس را بدون آنکه از دایره خارج شود، بگیرید.این عده هر چه تلاش کردند توانستند و خروس فوراً از دایره بیرون می رفت. در نهایت از چرچیل خواستند که این کار را خود انجام دهد.چرچیل خروسی دیگر کنار خروس اول گذاشت و این دو شروع به جنگیدن کردند! آنگاه چرچیل به راحتى دو خروس را از گردن گرفت و بلند کرد و در پاسخ گفت: این سیاست است...!

  • علی
  • پنجشنبه ۳ اسفند ۹۶

حاجی مراد

حاجی‌مراد، به چابکی، از سکوی دکّان پایین جَست. کمرچینِ[1] قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقره‌اش را سفت کرد، دستی به ریش حنابسته‌ی خود کشید؛ حسن، شاگردش را صدا زد، با هم دکّان را تخته کردند؛ بعد از جیبِ فراخ خود، چهار قران درآورد، داد به حسن، که اظهار تشکّر کرد، و با گام‌های بلند، سوت‌زنان، مابین مردمی که در آمد و شد بودند، ناپدید گردید.
حاجی، عبای زردی که زیر بغلش زده بود، انداخت روی دوشش. به اطراف نگاه کرد و سلانه‌سلانه[2] به راه افتاد. هر قدمی که برمی‌داشت، کفش‌های نوِ او غِزغز صدا می‌کرد. در میان راه، بیش‌ترِ دکّان‌دارها به او سلام و تعارف می‌کردند و می‌گفتند: "حاجی! سلام. حاجی! احوالت چه طور است؟! حاجی! خدمت نمی‌رسیم ... ."

  • علی
  • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶

حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی

پیرمرد

شبی در جوانی و طیب نعم

جوانان نشستیم چندی بهم

چو بلبل، سرایان چو گل تازه روی

ز شوخی در افگنده غلغل به کوی

جهاندیده پیری ز ما بر کنار

ز دور فلک لیل مویش نهار

چو فندق دهان از سخن بسته بود

نه چون ما لب از خنده چون پسته بود

جوانی فرا رفت کای پیرمرد

چه در کنج حسرت نشینی به درد؟

  • علی
  • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶
اجق وجق به معنی عجیب و غریب یا رنگ و وارنگ و بی ترکیب می باشد.
مطالب وبلاگ شامل جوک، شعر کوتاه ،داستان کوتاه، متن های عاشقانه و زیبا است.امیدواریم از بودن در این وبلاگ لذت ببرید.
دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کانال ریزمیز telegram
Designed By Erfan template no. 54